سنگین گذشت لحظه از هم جدا شدن
این بود انتهای همان آشنا شدن
من را به دست باد سپردی مثل ابر
درد آور است در طوفان رها شدن
وقتی دلی برای تو آیینه میشود
انصاف نیست دشمن آیینه ها شدن
وقتی سکوت حنجره را فتح میکند
دیوانگیست فرضیه هم صدا شدن
افسوس میخورم که چرا این دریچه ها
هر روز دلخوشند به رویای وا شدن
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به لحظه از هم جدا شدن

من ماندم و خلوتي سرد
خاطراتي ز بگذشته اي دور
ياد عشقي كه با حسرت و درد
رفت و خاموش شد در دل گور
روي ويرانه هاي اميدم
دست افسونگري شمعي افروخت
مرده يي چشم پر آتشش را
از دل گور بر چشم من دوخت
ناله كردم كه اي واي اين اوست
در دلم از نگاهش هراسي
خنده اي بر لبانش گذر كرد
كاي هوسران مرا ميشناسي
قلبم از فرط اندوه لرزيد
واي بر من كه ديوانه بودم
واي بر من كه من كشتم او را
وه كه با او چه بيگانه بودم
او به من دل سپرد و به جز رنج
كي شد از عشق من حاصل او
با غروري كه چشم مرا بست
پا نهادم بروي دل او
من به او رنج و اندوه دادم
من به خاك سياهش نشاندم
واي بر من خدايا خدايا
من به آغوش گورش كشاندم
در سكوت لبم ناله پيچيد
شعله شمع مستانه لرزيد
چشم من از دل تيرگيها
قطره اشكي در آن چشمها ديد
همچو طفلي پشيمان دويدم
تا كه در پايش افتم به خواري
تا بگويم كه ديوانه بودم
مي تواني به من رحمت آري
دامنم شمع را سرنگون كرد
چشم ها در سياهي فرو رفت
ناله كردم مرو ‚ صبر كن ‚ صبر
ليكن او رفت بي گفتگو رفت
واي برمن كه ديوانه بودم
من به خاك سياهش نشاندم
واي بر من كه من كشتم او را
من به آغوش گورش كشاندم

برايم نامه منويس.نمی دانی چقدر افسرده ام و چطور آرزوی نيستی می كنم!
تابستان های زيبا بی تو برای من چون چراغ بی نور است.حالا ديگر بازوان خود را فروبسته ام زيرا نتوانستم ترا در اين بازوان بفشارم.امروز اگر دست به دل من زنی مثل آنست كه دست ه گوری خاموش زده باشی.برايم نامه منويس!
برايم نامه منويس!بگذار من و تو جز مرگ دل خبری به هم ندهيم.اگر می خواهی بدانی چقدر تو را دوست داشتم از خدا و از خودت بپرس.اگر در خاموشی دل صدائی را بشنوی كه از عشق سخن می گويد مثل آن است كه بی آنكه به آسمان رفته باشی ندای آسمان را بشنوی.
برايم نامه منويس!من از نامه تو می ترسم. از حافظه خودم نيز می ترسم زيرا ياد صدای تو چنان در دل من مانده است كه گاه و بی گاه آوای تو را در كنارخود می شنوم.برای خدا آب زلال را به تشنه ای كه حق نوشيدن آن را ندارد نشان مده.برايم نامه منويس زيرا نوشته محبوب تصوير زنده اوست.
برايم نامه منويس!آن دو كلامی را كه ديگر جرئت خواندنشان را ندارم برايم منويس زيرا صدای تو آنها را به گوش دل می رساند و چهره تو از خلال لبخند شيرينت در برابر من می درخشد.برايم نامه منويس زيرا چنين می پندارم كه بوسه ای سوزان از دو لب تو اين دو كلام را بر لوح دلم نقش می زند.
برايم نامه منويس!
